تبليغاتX
a cup of me

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388

خدمت را می رسانیم؛حتی به شما دوست عزیز!

همکار پدر در تبریز یک کاریابی دارد. کاریابی همان طور که از نامش پیداست کار پیدا می کند. البته برای کسانی که یک حداقلی از شرایط را داشته باشند و به شرکت نامبرده مراجعه کنند و تقاضای کار کنند. بعد طی یک پروسه حالا یا کاری پیدا می شود یا کار دلخواه پیدا نمی شود.

حالا غرض اینکه دوست و همکار پدر تعریف می کند که از طرف ستاد سفرهای استانی آقای احمدی نژاد به تمام کاریابی ها دستور داده اند که برای تمام کسانی که به آقای احمدی نژاد نامه داده اند و درخواست کار کرده اند کار پیدا کنند. آن هم بدون دریافت حق الزحمه. فقط هم در این صورت است که مجوزشان تمدید می شود .

این کار احمدی نژاد البته یک هزینه فایده ی خیلی هوشمندانه است. نادیده گرفتن و بلکه له کردن قشر متوسط(که از قضا خیرش هم در هیچ انتخاباتی به او و اطرافیانش نرسیده) و راضی کردن قشری که لااقل پس فردا به دردش بخورد و بتواند به واسطه ی آن مانور تبلیغاتی بدهد.

حالا مانور تبلیغاتی هیچ؛ در حالی که دوستان تصور می کنند احمدی نژاد مشغول خدمت رسانی است و با هر سفر استانی اش گره از کار هزاران و بلکه میلیون ها هموطن می گشاید می بینیم که عملا نامه را ستاد سفرهای استانی می نوسد و کار را هم عجالتا می اندازد گردن یک عده بیچاره که کارشان احتمالا سخت گیر تمدید مجوز است و به خاطرش حاضرند هر کایر بکنند. حتی خدمت رسانی بی جیره و مواجیب. 

 من همیشه فکر می کردم که انجام دادن کارهای پوپولیستی خیلی سخت است. فکر می کردم که واقعا راضی کردن یکسری از اقشار که خواسته هایشان سقف و کف مشخصی ندارد و بیشتر بر مبنای موقعیت بدشان است از هر کسی بر نمی آید. اما خب. به نظر می رسد خیلی هم سخت نیست. یعنی اگر امیدوار باشیم و به خدا توکل کنیم احتمالا همه ی ما هم پوپولیست های خوبی بشویم.

نوشته شده توسط maryam در 9:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388

انتقاد، آزادی بیان، آزادی پس از بیان

رادیو خیلی امر پسندیده ای است. مخصوصا وقتی ناخواسته باشد. شب که دارم به خانه برمی گردم در رادیوی تاکسی یک نفر بزرگواری که دارند سخنرانی اش را پخش می کنند می گوید:

"باید مراقب بود. خیلی ها از قرآن تفسیری می کنند که اسلام را، جمهوری اسلامی را آماج حملات خودشان قرار دهند. نباید گذاشت این چنین تفسیرهایی از قرآن بشود. ما خیلی چیزهایی که داریم به برکت جمهوری اسلامی است".

هیچ شکی در این نیست که خیلی از چیزهایی که بزرگان مملکت دارند از برکت جمهوری اسلامی است. هر رژِیمی به صاحب منصبانش چیزهایی می دهد و که به بقیه نمی دهد. این خیلی طبیعی است. اما این باعث نمی شود که تحت لوای این جملات، اسلام و جمهوری اسلامی را با یک واو معیت بیاوریم و بعد هم خیلی منطقی و عقلایی نتیجه بگیریم که جمهوری اسلامی تجلی یافته ی اسلام است و حواسمان باشد که اگر از جمهوری اسلامی انتقاد می کنیم داریم به اسلام انتقاد می کنیم و چون این کار کار بدی است پس مراقب باشیم که یک وقت این کار را نکنیم و کلا زیر آب انتقاد و منتقدین را بزنیم.

من فکر می کنم که هیچ چیزی در دنیا سازنده تر از انتقاد نیست. اصلا انتقاد پیش درآمد اصلاحات و اصلاحات پیش در آمد سازندگی و سازندگی(البته نه به معنای شناخته شده با بار منفی اش) پیش در آمد توسعه و مسیر توسعه کوتاه ترین و عقلانی ترین مسیر برای زندگی بهتر است.

 به دلیل وجه قدسی و الهیاتی ای که دین دارد و  این که می شود بحث قرائت های متفاوت از دین را طرح کرد انتقاد از کلیت آن خیلی معنا ندارد. اما درباره ی یک رژیم سیاسی هر قدر هم که مشروعیت خودش را از دین آسمانی و منابع فرازمینی و فرا انسانی بداند وضعیت به گونه ی دیگری ست. حکومت به دلیل ذات ارتباطش با مردم باید هر لحظه خودش را اصلاح کند و بیش از هر چیز نیازمند انتقاد است.

 این که انتقاد مساوی " آماج حمله قرار دادن"بشود و عامدانه به آن یک بار منفی بدهیم بازی را پیچیده تر می کند. دایره ی بسته ای تشکیل می شود و خودی ها آن قدر کم می شوند و آش آنقدر شور می شود که وضعیت می شود مثل حالا.که البته بنا به گفته ی بزرگان آزادی بیان برای انتقاد هست اما خب؛ آزادی پس از بیان...نه.

نوشته شده توسط maryam در 0:44 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

تمام آنچه که برای جنبش سبز آرزو می کنم

۱. شب قبل از سیزده آبان در حالی سوار تاکسی شدم که بعد از من دو دختر دانشجو با لباس و مدل موی خیلی امروزی از دانشکده مدیریت سوار ماشین شدند بعد هم یک دختری با ظاهر دانشجو آمد و جلو نشست. یک مدتی که گذشت دختری که جلو نشسته بود برگشت عقب و من را نگاه کرد. بعد با چهره ی با حجابی از من مواجه شد و سرش را برگرداند. انگار می خواست حرفی بزند و یکدفعه پشیمان شد. بعد برگشت، یک تراکت از کیفش در آورد و به آن دو تا دختر کنار من داد و گفت" فردا راهپیمایی حتما شرکت کنین. همه دارن میان. کارشون تمومه."

یکی از دخترها که تراکت را دست گرفته بود ضمن پس دادن آن گفت"یعنی چی؟ چه معنی داره؟ من اصلا نمی فهمم چرا باید این کارا رو بکنن، آرامش مردم رو سلب کردن هر روز می آن تو خیابون. ما خودمون دانشکدمون خیلی سیاسیه ده تاشو دیدیم". بعد هم گفت" حالا فردا امتحان ریاضی رو چی کار کنیم؟ حتما می خوان مسخره بازی درآرن کلاسها رو تعطیل کنن".

این ماجرا شوک خیلی بزرگی بود. از هر دو طرفش. شنیدن این جملاتی که بغلدستی هایم می گفتند در هر وضعیت دیگری می توانست خیلی عصبانی ام کند (هرچند آنها در گفتنش آزاد بودند و ایضا من هم در عصبانی شدن!) اما این بار اتفاقا خیلی تحت تاثیر این حرفها قرار نگرفتم. آن چیزی که بیش از همه آزارم داد چیز دیگری بود. من به واسطه ی ظاهر متفاوتی که(از قضا آن روز خاص) داشتم از طرف یک جوان که خودش را مبلغ حرکتی می دانست که من هم حامی آن حرکت هستم حذف شدم. او برگشت، من را دید که حجاب دارم پس نتیجه گرفت که یک با حجاب(که نشانه ی مذهبی بودن محسوب می شود) نمی تواند"موسوی چی" باشد. نمی تواند سبز باشد. پس بهتر است مخاطبش را کسانی قرار بدهد که ظاهرشان اجازه می دهد" موسوی چی" باشند.

۲. چند هفته پیش در دوران فترت وبلاگ نویسی من، سمیه توحیدلو پیشنهاد نوشتن مطلبی را داد من باب امید و اینکه دوست داریم در سال۹/۹/۹۹ کجا ایستاده باشیم. راستش از همان موقع خیلی به این موضوع فکر می کنم. به اینکه دوست دارم جنبشی که به آن تعلق خاطر دارم به کجا رسیده باشد؟ 

راستش از آنجایی که هر مادری برای فرزندش آرزوها دارد من هم برای این حرکت که از هر لحاظ با آن احساس همذات پنداری می کنم، آرزوهای زیادی داشتم اما بعد از اتفاقی که شرح آن در بالا آمد  و بعد از حرف های امروز سمینار سبزها و دین و بعد از احساساتی که بعضا دوستانم بروز می دهند حالا فقط و فقط یک آرزو دارم. یک خواسته که دوست دارم در مسیر سبزش حرکت کنیم و فکر می کنم راهی که می رویم حتما ظرفیتش را دارد.

 دوست دارم روزی بیاید که همه ی آدم ها به هم حق بدهند.(و البته این اتفاق خود منوط به این است که ما اساسا قدرتی داشته باشیم که بتوانیم درباره حق و حقوق صحبت کنیم. هرچند حتی اگر قدرتی هم نباشد راه همان راه است. فرقی نمی کند). هم را بپذیرند و از بودنشان و از تفاوت هایشان لذت ببرند؛ و نخواهند کسی را حذف کنند به تلافی این روزها. بی حجاب باحجاب را؛ مذهبی غیرمذهبی را؛غیرمذهبی مذهبی را؛چپ راست را و ایضا برعکس. باز نشویم قربانی خشونت کور و نخواهیم طعم حذف را بچشانیم. حتی به کسانی که خودشان روزی دست اندر کار حذف بودند.

 طعم حذف تلخ است. دیگر تجربه کردن دوباره نمی خواهد. دوست دارم همه ی آدم ها بپذیرند که دیگری ای وجود داشته باشد و آن دیگری را صرفا ابزاری برای رشد خودشان نبینند و بعد هر وقت که تشخیص دادند از بالای نردبان بندازندش پایین. اتفاقی که بعد از انتخابات افتاد. اتفاقی که این روزها دارد برای ما می افتد. برای تفکرمان. تفکری که از سوی قدرت دیده نمی شود و اجازه بروز نمی یابد.

اما اگر قرار باشد ۹/۹/۹۹ روز برآورده شدن آرزوها باشد دوست دارم به شکرانه ی برآورده شدن آرزوهایمان که نیک می دانیم چقدر سبز است به همه ی تفکرها به صرف تفکر بودنشان مجال بروز بدهیم. هر چند در جواب این سوال به صورت خیلی پیچیده ای می شود گفت" البته مجال بروز به تفکرهایی که خودشان در صدد حذف نباشند".

۳. دکتر عباس کاظمی امروز در سمینار بحث خیلی خوبی را طرح کردند. هرچند قبلا هم در این باره بحث شده بود. اما امروز شنیدنش لطف دیگری داشت." این جنبش سر ندارد. هنوز هم صورت بندی اش را پیدا نکرده. قرار هم نیست به نتیجه ای برسد. اصلا بودنش خودش بهترین نتیجه است".

خیلی این حرف را دوست دارم. با این تحلیل ۱۱ سال دیگر قطعا خوب خواهد بود. هر جا که باشیم. هر چه که بشود. بودن ما فی نفسه خوب است. بودن همه ی تفکرها در کنار هم بیشتر.

پانوشت.احکام متهمان حوادث بعد از انتخابات دارد صادر می شود. از این جمله بیزارم. کم کم خودمان هم باورمان می شود. به جایش باید بگوییم مزد دست انسان های پاکی که صادقانه برای کشورشان تلاش می کردند دارد یکی یکی پرداخت می شود. چقدر روزهای بدی است. هر بار که می شنوم ۳ سال و ۴ سال حبس تعزیری و بعد اتهامات را می شنوم همه اش فکر می کنم به عدالت. که دیگر مستعمل شده و باید بگذاریمش یک جاییو رویش پارچه ترمه دوزی شده بیندازیم و روزی روزگاری به احترامش چند ثانیه سکوت کنیم. 

نوشته شده توسط maryam در 0:25 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

راستش این چند وقت هیچ حس و حال نوشتن نداشتم. البته نه که مثلا حالا خیلی دارم اما خب. وقتی وایرلس دم دستت باشد ماجرا خیلی فرق می کند. نخواهی هم مجبور می شوی بنویسی. ماجرای همان سلف سرویس است که وقتی یکبار پرداخت می کنی حتی اگر گرسنه نباشی هم باید زیاد بخوری. فلذا زین پس با پست های پیاپی و متوالی در خدمت شما خواهم بود. مثلا اولی اش را شاید تا چند دقیقه ی دیگر بگذارم. فعلا پدر می گوید بروم جواب اس ام اسش را بفرستم. آخر این کار را بلد نیست. متن درخواستی و شماره ی مورد نظر را روی کاغذ می نویسد و می گوید من برایش تایپ کنم. حالا برمی گردم. نه ای کیو سان وار؛ بلکه واقعا.(جو در حد خدا. مثلا یعنی من دیگر کلا آن لاینم و فقط گاهی می روم و می آیم. در این حد که مثلا موقتا از خدمت دوستان خداحافظی می کنم!)
نوشته شده توسط maryam در 11:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم آبان 1388

محال است محال...

تلویزیون بعد از پخش آهنگ جدید اخبار ساعت ۲۱ می گوید دور سوم سفرهای استانی احمدی نژاد. بعد هم رییس جمهور نامبرده یک چیزهایی می گوید من باب اینکه گویا محال است از برقراری عدالت ذره ای پا پس بکشد و اصلا هم جا ندارد.

من هر جوری که حساب می کنم می بینم دولت نامبرده کمتر از ۳ماه است که آغاز به کار کرده و با یک حساب سرانگشتی متوجه می شویم که در این سه ماه نمی توانسته به همه ی استان ها نه یک دور بلکه دو و حتی سه دور سفر استانی کرده باشد. فلذا نتیجه ی اخلاقی می گیریم که تنها امکان محتمل اینست که صدا و سیما هم به بازی سبزها پیوسته باشد و به جای عنوان دولت دهم در مفاهیم خود برای تولید محتوای اخبار از دولت بعد از نهم استفاده می کند. در نتیجه همه ی کارهایش را می گذارد سر جهاز کارهای درخشان دولت نهم.

 آن وقت منطقی می شود که اولین سفر استانی طرف را در ادامه ی سفرهای دولت قبلی به عنوان سومین سفر جا بزنیم.کسی که حواسش نیست کنتور هم که نمی اندازند، هان؟

پانوشت. یک آدم هایی،یک خاطراتی،یک جاهایی می پیوندند به ریشه ی آدم. جزیی از هویت آدم می شوند. بعد دیگر نمی توانی دوستشان نداشته باشی. حتی اگر نبینی شان. یا حتی ترکشان کنی ظاهرا. چون یک قسمت خیلی مهم از تو هستند.

نوشته شده توسط maryam در 9:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم آبان 1388

نمی دانم...اصلا نمی دانم بودن و نبودن فرقی دارند یا نه. نمی دانم نوشتن و ننوشتن چطور. خواندن و نخواندن اخبار و پست های وبلاگ ها چطور. اصلا در همه ی کارهای روزمره ام تردید کرده ام. شنیدن حرفهای به ظاهر مهم آدم ها دیگر تعجبم را بر نمی انگیزد. هیجان زده ام نیز نه! دیگر خندیدن و خنداندن هم نه. وقتی آدم ها نمی فهمند چه فایده ای دارد. وقتی فکر می کنند احمقی!فکر می کنند نمی فهمی!فکر می کنند آدم کوچکی هستی...

خیلی خسته ام. تمام این روزها مشغول فکرهایی هستم که می دانم آخرش نتایج درخشانی به دست نمی دهند. فکرهای سخت که آدم را می سوزانند و بعد وادارت می کنند که فراموششان کنی تا بتوانی راحتتر زندگی کنی.

نوشته شده توسط maryam در 11:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم آبان 1388

grow with adidas

روی ویترین فروشگاه آدیداس در خیابان ولیعصر عکس چند تا بچه با لباس های مارک دار را انداخته که دارند فوتبال بازی می کنند و خیلی هم شاد و مسرورند از اینکه آدیداس پوشیده اند و بعد یک جورهایی به عنوان شعار نوشته grow with confidence. آدم هایی که می روند داخل فروشگاه هم حقیقتا اعتماد به نفس های متحرک هستند. خیلی هم از اینکه می توانند از نمایندگی آدیداس در ایران خرید کنند خوشحالند. از اینکه با پوشیدن مارک هویت مشترکی با آدم های هم طبقه شان پیدا می کنند نیز هم. گاهی فکر می کنم این همه اشتیاق به پوشیدن مارک و راه رفتن با آن در خیابان برای چیست؟ چه چیزی در آن مارک است که باعث می شود آدم ها به واسطه ی آن سرشان را بالا بگیرند.

 چند سال پیش در چلچراغ یک گزارشی نوشته بود درباره کمپانی های بزرگ نایک و آدیداس و اینکه چطور تبدیل شده اند به غول های تبلیغاتی دنیا و چطور در آسیا با کارگران ارزان شرقی اموراتشان را می گذرانند. اصلا از این بحث های شرقی غربی و طبقه ای خوشم نمی آید اما وقتی حتی فوتبالیست ها و داورها هم برای پوشیدن یک مارک طلب پول می کنند این همه رغبت و شور و غرور ما برای اینکه تبدیل بشویم به مدل ها و مانکن های مفت و مجانی متحرک یک برند یک مقدار عجیب است.

 

نوشته شده توسط maryam در 11:50 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آبان 1388

وقتی می گوییم عدالت از چه حرف می زنیم؟

چند روز پیش در یکی از روزنامه ها خواندم که واحد خواهران جنبش عدالتخواه دانشجویی یک نامه به رئیس سازمان صدا و سیما داده و ضمن انتقاد از رسانه ی ملی به نکاتی چند اشاره کرده است. اگر شما هم مثل من فکر کرده اید که واحد خواهران جنبش عدالتخواه از بی عدالتی های اخیر رسانه ی عزیز ما به ستوه آمده و وظیفه ی خود دانسته که به این رویه ناعادلانه اعتراض کند سخت در اشتباهید.

نامه شامل مواردی بود درباره اینکه رسانه ی ملی دارد حرمت ها را زیر پا گذاشته و اختلاط زن و مرد  و بریز و بپاش و تجمل را یک امر عادی جلوه می دهد." آیا جومونگ و جواهری در قصر و ...بهتر از بنت الهدی صدرها و طاهره صفارزاده ها هستند؟

من نمی دانم آیا واقعا این طور هست یا نه. یا اصلا این مسئله ی امروز جامعه ی ماست؟ و عدالتخواهی ما به همین دلیل دچار بحران شده؟ و حالا باید زانوی غم بغل بگیریم و به فکر راه حل باشیم؟ 

به گمان من عدالت اتفاقا مفهومی نسبی نیست. بلکه خیلی هم مطلق و معین است. یعنی نمی توان از دو تا عدالت صحبت کرد. ممکن است رویکردها به عدالت مختلف باشد اما قطعا یک چیز است. اینکه همه در شرایط یکسان حق برابر داشته باشند. به دلایل واهی حق کسی به کس دیگر داده نشود. آدم ها به خاطر تفکرشان زیر پا له نشوند...

ما هم که طرفدار جنبش عدالتخواه دانشجویی نیستیم، بریز و بپاش و تجمل گرایی و جومونگ را تایید نمی کنیم اما خب. به نظرم دوستان و حضراتی که دم از مسئله محور بودن در جامعه می زنند و نگران جامعه ی امروز ایرانند بهتر از قدری در نام منتسب به خود و آرمان های آن و دغدغه های امروز خود بازنگری کنند.

فراموش نکنیم! رسانه ی ملی حتی اگر جومونگ نشان ندهد و بریز و بپاش هایش را متوقف کند و زن و مرد را هم مختلط نکند، باز هم تا عدالت راه دور و درازی در پیش دارد. راهی که ممکن است نتیجه اش به مذاق عدالتخواهان این روزها خیلی خوش نیاید.

 

نوشته شده توسط maryam در 7:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388

دور روزگاران را چه شد...؟

راستش این روزها که نمی نوشتم سزم شلوغ نبود اصلا. اتفاقا روزهایی که آدم سرش شلوغ تر است بیشتر می نویسد. اما همه اش فکر می کردم. گاهی پیش می آید از این ناپرهیزی ها هم بکنم.

شاید ۲ سال پیش بود که برای یک جلسه انتخاباتی به مراسم سخنرانی احمد توکلی رفتم. هر چند احمد توکلی نامزد منتخب من نبود و نیست اما در مراسم سخنرانی اش شرکت کردم. احمد توکلی و اطرافیانش برای من همیشه نماد و نماینده آدم هایی بوده اند که حتی اگر در قدرت باشند هم توتالیتر نیستند. احمد توکلی در آن مراسم حرفی زد که هنوز هم در خاطرم مانده. بعد از پخش قرآن پشت تریبون رفت و گفت: من دعا می کنم که در این دوره هیچ کدام از کاندیداهای اصلاح طلبان رد صلاحیت نشوند. باشند و رقابت کنیم اما رای نیاورند.  یعنی دوست دارم باشند اما طبیعتا دوست ندارم پیروز شوند.

این روزها همه جا پر از ادبیات حذف است. یک عده کمر به حذف دیگران بسته اند. بدترین اش هم وقتی ست که در دانشگاه اتفاق می افتد. جایی که در آن همیشه باید اخلاق در آرمانی ترین شکلش باشد.

دیروز بعد از برگزاری مراسم دعا برای زندانیان سیاسی دوستان بسیج شاکی بودند. می رفتند و می آمدند و از اینکه حوزه استحفاظی شان مورد هجوم قومی یعجوج و معجوج یعنی ما قرار گرفته بود بی قرار بودند. از اینکه مسجد به تصرف نااهلان روزگار در آمده بود آرام و قرار نداشتند. هرکدامشان یک جا جمع شده بودند و از شکسته شدن حرمت ها حرف می زدند. از اینکه آن پرده بالا رفته و زنان و مردان بدون حضور پرده دارند دعا می خوانند. آن هم چه کسانی! واحرمتا! وااسلاما!

بعد با عجله طول راهرو را طی می کردند و با تلفن حرف می زدند و به نظر می رسید دارند شکایت می برند به جایی و دادخواهی می کنند. بعد از برنامه هم مسئولان را دعوا می کردند که لابد چرا به ما اجازه دادند استادهایمان را یک جا جمع کنیم و ۱ ساعت دور هم باشیم.  

البته برنامه برگزار شد. بدون هیچ اتفاق غیر مترقبه ای. بدون اینکه نظم مختل شود. فقط بچه ها آرام تر بودند و از مهیا شدن فضا برای ابراز درد آسوده تر.شاید هم فقط مادر مهدی شیرزاداشک ریخت. ساره و فاطمه هم همین طور. البته اگر اشک ریختن برای عزیزان اقدام علیه امنیت تلقی نشود.

کاش می توانستیم فکر کنیم که همه مان دانشجوییم پس به حکم همین برابری می توانیم در کنار هم باشیم. اصلا در مقابل هم باشیم. اما نیستیم. بین ما فاصله زیاد است. آن قدر که اصلا نشود با هم قیاس شویم . آن قدر که بی ربط باشیم به هم. ما باید جواب بدهیم و آن ها باید جواب بگیرند. ما باید سرمان پایین باشد تا حرمت هایی که آنها می گویند خدشه دار نشود. ما در مدرسه ای زندگی می کنیم که جای ما همان بچه های شلوغ کن ته صف است و حالا به جای ناظم همکلاسی های سابق مان ایستاده اند. و در جواب کسانی که زخم به استخوان شان رسیده و صدایشان به گوش کسی نمی رسد و هر لحظه ممکن است در آستانه پرت شدن از بلندی باشند با افتخار ژست آدم های دموکرات را می گیرند و پلاکاردهایی می گیرند بالا که"آزادی اندیشه با اغتشاش نمیشه". وزیر اسبق دولت متبوع آنها بدون هیچ مشکلی به دانشگاه می آید تا دور هم باشند و گل بگویند اما ما باید بمیریم. وزیر اسبق که هیچ. حکم می آید که خودتان هم"تا اطلاع ثانوی حق ورود به محیط دانشگاه را ندارید".

بعد از برنامه سه شنبه دوستان بسیج رد می شدند و از نمازخانه شان نگهبانی می کردند و به ما نااهلان روزگار؛ به ما دعااولی ها می گفتند "قبول باشه"...

دیروز چیزی نگفتم ولی امروز می گویم؛ و امیدوارم حتی یک نفرشان بشنود. قبول است دوستان بزرگوار. شک نکنید. حتی اگر شما برای قبولی اش دعا نکنید.

کاش می شد بدون ترس؛ بدون هراس از نیروهای اطلاعاتی که مثل نیروی گرانش زمین، هستند اما ما نمی بینیم شان بتوانیم حرفمان را بزنیم. بدون اینکه فکر کنیم آیا بین درخت هم ممکن است شنود باشد یا نه؟ بدون اینکه از هم بترسیم. که نکند فلانی خودی است؟ نکند فلانی دارد نقش بازی می کند؟ آمار می دهد؟

اما نیست. آقای توکلی! دعای شما هم مستجاب نشد. ما حتی نمی توانیم در کنار دوستان مان بایستیم. چه برسد به  رقابت. ما باید به هر حرکت مان هزار بار فکر کنیم. که نکند باعث شود کسی به دردسر بیفتد. ما باید هزار بار عذاب وجدان بگیریم. هزاربار به فرداهای بدون حضور دوستان مان فکر کنیم. ما باید هزار بار جواب کار نکرده را پس بدهیم. بعد به جرم همان کار نکرده مجازات شویم.

در آستانه ی حذف قرار داریم. حذف اضطراری. اما خب... به گفته سارا شریعتی بیایید همه با هم خواب ببینیم. خواب ببینیم که همه مان در کنار همیم. و هیچ کس در آستانه حذف نیست و کسی از دیگری نمی ترسد. خیلی دور از ذهن است. می دانم. ولی خوابش را که می شود دید؟

 

 

نوشته شده توسط maryam در 4:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

ایمان بیاوریم به عکس...

روزنامه ی ایران یک ویژه نامه چاپ کرده و به صورت رایگان همراه روزنامه اش گذاشته و تحویل خوانندگان داده که به طور قطع اگر این کار از سوی یک روزنامه ی اصلاح طلب سر زده بود به دزدی، فساد اخلاقی، ارتباط با خاندان هاشمی(دیده اید از فحش بدتر شده؟) متهم می شد. ویژه نامه یک نشریه خیلی حجیم و پر محتواست که مملو از مطالبی ست در باب اینکه چرا احمدی نژاد می تواند ۲۵ میلیون رای آورده باشد. و آن قدر قضیه را لوث کرده که آدم یاد این می افتد که مثلا یک نفر که کسی هم از قضا دیگر کاری به کارش ندارد بیاید و استدلال کند که چرا من دزد نیستم!

بعد در بیشتر صفحات به مناظره تاریخی احمدی نژاد و موسوی پرداخته و کلی برای خودش مصادرات به مطلوب انجام داده. فکر کرده احیانا کسی به جز حامیان دولت دهم نشریه کذایی را نمی خواند اما خب. نمی داند که ما خیلی آدم های همه سو نگری هستیم و همه روزنامه ای را ورق می زنیم! اما اصل بحثی که می خواهم بگویم چیز دیگریست. عکس. می خواهم درباره معجزه بزرگ قرن حاضر بگویم! در حالی که خیلی ها ممکن است روزنامه ها را ورق بزنند و حوصله خواندن مطالب طولانی و جدی آن را نداشته باشند تقریبا همه عکس هایش را نگاه می کنند. و اگر آن عکس هوشمندانه باشد و تاثیرگذار؛ یک برگ برنده تمام عیار است. بدون اتلاف وقت حرفش را می زند. خیلی هم تند و خیلی هم شفاف و با موضع گیری روشن. آدم را به فکر فرو می برد که " خب. حتما واقعیت دارد. عکس است دیگر. مستند است و بدون سوگیری. پس می شود باورش کرد".

در نشریه ای که وصفش را آوردم عکس هایی آورده شده که شاید هیچ توضیحی در ذیل شان نباشد اما معنای زیادی دارند که هر کسی می فهمدشان. عکس احمدی نژاد در حالی که دارد دست یک پیرمرد را می بوسد و دست خاتمی در حالی که دستش را دراز کرده که یک نفر ببوسد. یا لحظه ای که موسوی عصبانی است و دارد خط و نشان می کشد و لحظه ای که احمدی نژاد دارد با آرامش پوزخند می زند.

اصلا لازم نیست که فکر کنید به خاتمی و اینکه طبعش چقدر به این حقیقت بازنمایی شده نزدیک است. یا اینکه این صحنه در خلال کدام حرکت شکار شده و حالا از آن بهره برداری می شود. لازم نیست یادتان باشد در آن مذاکره لعنتی چه گذشته. کافی است عکس ها را ببینید تا تصویر تازه ای از کل ماجرا در ذهن تان ساخته شود. باید ایمان بیاوریم به عکس. این معجزه بزرگ، بازنمایی کاملا ایدئولوژیک و مهندسی شده ای از واقعیت است که آن را در ذهن های ما دوباره شکل می دهد.

نوشته شده توسط maryam در 7:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •